|
شهر خدا زیر گنبد کبود ... یکی بود ... هیشکی نبود
| ||
|
دوش ميآمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غمزدهاي سوخته بود رسم عاشق کشي و شيوه شهرآشوبي جامهاي بود که بر قامت او دوخته بود جان عشاق سپند رخ خود ميدانست و آتش چهره بدين کار برافروخته بود گر چه ميگفت که زارت بکشم ميديدم که نهانش نظري با من دلسوخته بود کفر زلفش ره دين ميزد و آن سنگين دل در پي اش مشعلي از چهره برافروخته بود دل بسي خون به کف آورد ولي ديده بريخت الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود يار مفروش به دنيا که بسي سود نکرد آن که يوسف به زر ناسره بفروخته بود گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ يا رب اين قلب شناسي ز که آموخته بود
[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 8:47 ] [ کامبیز ]
هنوز مقدس و پاک از نگاه تو شرم می بازم و از قرارت بی قرار می مانم به تکرار تا غروبی که باز دلم را تا بی نهایتی که نمی دانم کجا به سکوت می سرایم بی وقفه آرام ... [ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 18:1 ] [ کامبیز ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||